پرتونادری
دزدان من هفت اورنگ عشق را زیر نگین دارند
و هرگاه که موج های بلند دریا ها
بر گام های نوارانی شان بوسه می زند
ماهیان به رقص می آیند
دزدان من بته کنان پیری اند در کوهستانی
که گرسنه گی می نوشند
و اما دست در کاسۀ حاتم طایی دراز نمی کنند
دزدان ترا نیز می شناسم
که با بال خلوت سیمرغ پرواز می کنند
و بی هیچ مکاشفه یی
تمام رازهای گره بستۀ هستی را
روی دستان ما هموار کرده اند